مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
335
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ابو صبر گفت : راست گفتى . انشاء اللّه اين را بسازم . پس از آن ابو قير بيرون آمده ، بر استر بنشست و بنزد ملك شد و به او گفت : اى ملك ، من ترا پندگوى مهربان هستم . ملك پرسيد : پند تو چيست ؟ ابو قير گفت : شنيدهام كه گرمابه بنا كردهاى . ملك گفت : آرى . مردى آمد غريب . با او چنان كردم كه با تو كرده بودم . اكنون گرمابه خوب بنا كرده و شهر من ازو زينت يافته است . ابو قير گفت : بدان گرمابه داخل شدهء يا نه ؟ ملك گفت : آرى . ابو قير گفت : للّه الحمد كه از شر آن پليد ، آسيبى به تو نرسيده . ولى اگر پس از اين در آن گرمابه شوى ، هلاك خواهى شد . ملك گفت : از بهر چه هلاك خواهم شد ؟ ابو قير گفت : اين مرد گرمابه ، دشمن تو و دشمن دين است و او گرمابه بنا نكرده مگر به قصد آنكه در آنجا ترا مسموم كند . كه او از بهر تو چيزى ساخته است كه اگر بگرمابه شوى ، او را پيش آورد و با تو گويد اين دوائيست كه موى تن را پاك كند . و در حقيقت او دارو نيست . بلكه او درديست بزرگ و زهرى است كشنده . و اين پليدك ، پادشاه نصارا را وعده كرده كه اگر ترا بكشد ، زن و فرزند او را از اسيرى رها كند كه زن و فرزند او در نزد ملك نصارا اسيرند . من نيز در آنجا اسير بودم . و لكن من مصبغهاى گشودم و از براى ايشان رنگهاى گوناگون صباغت كردم . ملك را دل با من مهربان گشت و با من گفت : چه ميخواهى ؟ گفتم : آزادى خود هميخواهم . ملك مرا آزاد كرد . من بسوى اين شهر آمدم و اكنون آن پليدك را در گرمابه ديدم و ازو پرسيدم كه : زن و فرزندان تو چگونه شد ؟ گفت : من با زن و فرزند اسير بودم تا اينكه ملك نصارى مرا بديوان بخواست . من با حاضران بايستادم . شنيدم نام پادشاهان هميبرد تا اينكه نام پادشاه اين شهر بردند . ملك نصارى آهى بركشيده ، گفت : در دنيا هيچ پادشاه بر من غلبه نكرده مگر پادشاه فلان شهر . هركس در كشتن او حيلتى كند ، من تمامى آرزوهاى او برآورم . آنگاه من پيش رفته ، با او گفتم : اگر من او را نابود كنم ، تو زن و فرزندان مرا آزاد خواهى كرد يا نه ؟ ملك جواب داد : آرى . شما را آزاد كنم و هرچه تمنا كنى ، بجا آرم . پس با ملك نصارى بر اين كار اتفاق كرديم .